![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:9 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 0:53 توسط آیدا |
|
آه مدادهایم ... دوستانم ... چیزهایی که با من همعقیده اند ... تن سفید دفترهایم را سیاه می کنند ... آنها با من همسفرند ... هر شب می رویم ... به سرزمین رویاهایم . آنجایی که همه چیز به دلخواه من است .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 0:38 توسط آیدا |
|
|
دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 0:14 توسط آیدا |
|
|
اين من كه مي بينيد ديگر پا ندارد ساراي شعرم حيف شد! دارا ندارد ديروز را حس ورق خوردن نمانده شايد برايم زندگي فردا ندارد اين عشق مي ميرد بدون شك عزيزم! قلبم براي دفن عشقت جا ندارد خوب است دنبالت بيايم تا بيايي نه...مثل اينكه اين تصور پا ندارد جاي تو را نه نقطه چين ها پر نكردند بي تو نه ... حتي عشق هم معنا ندارد برگرد دارا!جاده ها بيدار هستند ديگر، ولي، شايد،اگر،اما ! ندارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 0:14 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:28 توسط آیدا |
|
کسی نشسته ... به انتظار من ... شاید او همان
است ... همان بخت
شیرین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 22:52 توسط آیدا |
|
|
به انتظارم تا که بیایی ... تا که شاید با دستان تو این
برهنگی تن من
پوشیده شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 22:43 توسط آیدا |
|
در غروب گزشته ام می جویم روزگار گم شده ام را ...
کجاست
آرزو
های کودکیم ... ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 22:20 توسط آیدا |
|
|
دوشینه کجا رفتی و مهمان ِ که بودی
دل بی تو به جان بود تو جانان ِ که بودی
این غصه مرا کشت تو غــــم خوار ِ که گشتی
این زخم مرا سوخت تو درمان ِ که بودی
با خال ِ سیاه مَردُم ِ چشم ِ که شدی باز
با روی ِ چو مَه شمع شبستان ِ که بودی
ای دولت بیدار به پَهلوی که رفتی
ای بخت گریزنده به فرمان ِ که بودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:22 توسط آیدا |
|
![]() ![]()
زیره ستارگانت می نشینم و می اندیشم ..... چرا
اینگونه شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:24 توسط آیدا |
|
|
خدایا
من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه
موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می
بینم. تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم
نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در
سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من
تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم
نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های
روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم.
خدایا من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم. تو در تمام ذرات وجودم
جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.
آرزومند آرزوهایتان آیدا..... موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:38 توسط آیدا |
|
|
لوح گور
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری .
و این جنگل های سر سبز
در این جای
در آرزوی آن باشند
که مگر من ناگزیر به بر خاستن شوم
تا در درون من بیدار شوند .
من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها باز گسترده ام
دیگر مرگ
در کجاست ؟
اگر چه من از دیر باز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد
صدای دم زدنم را همچنان بخواهد شنید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:24 توسط آیدا |
|
|
شبي بي تاب و خسته از غم يار
نخفتم تا سحر از راه آيد
دلم ميخواست ديگر از غم او
تمام لحظه ها پايان بيايد
نگاهم خيره بر تاريكي شب
شنيدم يك صداي آسماني
صدايي از ميان اختران بود
و ميخواند او مرار با مهرباني
صدا ميگفت اي چشمان خسته
چرا اينگونه بي خواب و كبوديد؟
چرا مثل ستاره در شب تار
نميخنديد و بي نور و ملوليد ؟
درونم سوخت م شمع دو چشمم
به آتش بي محابا شد فروزان
چكيد از گوشه ي چشمم بلوري
دويد تا آسمان نمناك و لرازن
به فريادي پر از اندوه دوري
به اميدي كه او گويد به يارم
صدا كرد نداي آسماني؟
من او را دوست دارم دوست دارم
اگر شبهاي ديگر ديدي يارم
بو بر وصل او اميدوارم
بگو نيمه شبي فرياد ميزد
من او را دوست دارم دوست دارم
اين شعرو واسه تو گفته بودم A |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:1 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:50 توسط آیدا |
|
|
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازار خسته
ام دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس كه بسيار خسته ام
و دعا هایم بی ثمر ماند ... آه ای خدا ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:57 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 15:33 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:16 توسط آیدا |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:23 توسط آیدا |
|
||||||||
|
سلام به تمام دوستای گلم .
عزیرانم اینم یک شعر قشنگ که باید با عمق وجودتون بخونیدو بهش فکر کنید و لطف کنید نظراتِ شیرینتو را برام میل کنید*.*.*.*.*دوستي *.*.*.*.*
دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام کاش ميدانستي دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان دست من در طلب دخترکي است که خطا ناکرده پشيمان باشد دوستي خنده اجباري نيست دوستي رقص صنوبرها نيست و دل من آگاهست و زمين سخت به خود مي لرزيد باد بر شاخ درختان ميگفت: با وفا همنفسي پيدا نيست !... هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد عشقشان عشق خياباني بود................ دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد دوستي عطرا قاقي ها نيست چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست من به دنبال تو ميگردم اي دوست تو پيام آور شادي هايي دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام من به دنبال تو ميگردم اي دوست کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي و به گوش همه ميگفتي تو دوستي ما عشق ما عشق خياباني نيست ![]() خیلی دوستون دارم ولی متأسفانهنتونستم تا حالا با هیچ کدومتون آشنا بـــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــم؛
به امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:42 توسط آیدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:20 توسط آیدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:5 توسط آیدا |
|
|
همه درد من این ا ست که می پندارم
دیگر ای دوست من! دوست نداری باشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:17 توسط آیدا |
|
|
سلام به تمام دوستای گلم .
عزیرانم اینم یک شعر قشنگ که باید با عمق وجودتون بخونیدو بهش فکر کنید و لطف کنید نظراتِ شیرینتو را برام میل کنی
*.*.*.*.*دوستي *.*.*.*.* دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام کاش ميدانستي دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان دست من در طلب دخترکي است که خطا ناکرده پشيمان باشد دوستي خنده اجباري نيست دوستي رقص صنوبرها نيست و دل من آگاهست و زمين سخت به خود مي لرزيد باد بر شاخ درختان ميگفت: با وفا همنفسي پيدا نيست !... هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد عشقشان عشق خياباني بود................ دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد دوستي عطرا قاقي ها نيست چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست من به دنبال تو ميگردم اي دوست تو پيام آور شادي هايي دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام من به دنبال تو ميگردم اي دوست کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي و به گوش همه ميگفتي تو دوستي ما عشق ما عشق خياباني نيست ![]() خیلی دوستون دارم ولی متأسفانهنتونستم تا حالا با هیچ کدومتون آشنا بـــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــم؛
به امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:7 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:17 توسط آیدا |
|
|
تنهای من
بار دگر کتاب دلم را مرور کن
از فصل فصل خاطره هایم عبور کن
در خواب های من ز چه تکرار می شود
یک شب خودت میان اتاقم ظهور کن
تنهای من ، تمام غزل های من توی
خود را در میان شعرم مرور کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 20:57 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:16 توسط آیدا |
|
|
صاعقه
ای دوست ببین از دل و جان آمده ام
سوگند که با عهد ونشان آمده ام
صد چاک شد این سینه بی کینه من
چون صاعقه ای با حرف نهان آمده ام
ـــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:55 توسط آیدا |
|
دلم برايش تنگ است ... دلم براي كسي تنگ است كه ؛
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه بود با من و بي من ماند ...
كسي كه .... آه ...
دگر كافيست ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:47 توسط آیدا |
|
دلم واسه تنهایی میسوزد چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه، چشمانش قرمز بود برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:45 توسط آیدا |
|
|
گردونه ء شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد.
شب را دوست دارم شب سکوت است و آرامش دنیا دنیای دیگری است .
همراه نسیم شب به آسمانها پرواز می کنم هیچکس خلوتم را بر هم نمی زند .
در برابر ستارگان زانو بر زمین مینهم تا به سرود روشنایی گوش فرا دهم.
به اختران درخشان می گویم : نازنینان مرا امشب نورباران کنید .
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود .
من می مانم و دلتنگی برای مهتاب ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:38 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:55 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:40 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:29 توسط آیدا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:47 توسط آیدا |
|
|
تو هم با من نماني برو ، بگذار بازگردم
دلم ميخواست ميشد با نگاهت قهر ميكردم
برايت مينويسم آسمان آبيست دلم تنگست وچنديست
دارم با خودم ، با عشق مي جنگم اگر ميشد برايت مينوشتم روزهايم را و سهم چشم هايم را سكوتم را صدايم را
اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم اگر ميشد
دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاد
هميشه بت پرستم بت پرستي سخت وابسته خدايش را رها كرده بچشمان تو دل بسته
توهم حرفي بزن چيزي بگو هرچند تكراري
بگو آيا هنوز مثل سابق دوستم داري؟ خودم ميدان از چشمانت افتادم ولي اينبار بيا و خرده هايم را ز زير دست و پا وردار
بيا و منتي بگذار براي من كه دلتنگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:38 توسط آیدا |
|
|
بی تو بودن چقدر سخته
با تو بودن هم خودش درده
بی تو فکر کردن محاله
با تو بودن هم یه خوابه
گفته بودی تو را از یاد خواهم برد
ولی نبردم
گفته بودی دل به دگری خواهم سپرد
ولی نسپردم
گفته بودی فراموشت خواهم کرد
ولی نکردم
گفته بودی غباری بر خاطرات خواهد نشست
ولی ننشست
ومی خواهم بدونی
اگه کفر نیست
گفته بودی تو دستت رو بالا بگیر خدا خودش می گیره
ولی ببین که اون دستم رو نگرفت
وبدان که
وبدان که
گرم یاد آوری یانه من از یادت نمی کاهم
من تو را چشم در راهم.
وبدان که
در خیال و اندیشه من توئی
نه همین شب که همه شبها توئی
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
وبدان که
شاید چیزی نمی گم ولی شبها تا سحر منتظرت می مونم
بخدا محاله به یادت نباشم
زیر آسمون پرستاره به یادت نباشم
کاش می شد
کنارم میماندی ودستم را دردستت می فشردی.
کاش می دانستی
دلم برایت تنگ هست
به اندازه همین فاصله که ما بین من و توهست.
کاش می دانستم
این سکوت را تا به کی ادامه خواهی داد.
کاش می گفتی
که این بغض نشکفته تا به کی بشکفته خواهد شد.
وکاش می شد
می دانستم که این فاصله ها تا به کی برچیده خواهد شد.
من نمی دانم
بی من کجا رفتی و من بی توبه کدامین سرزمین پناه خواهم برد.
وتو ای ناز... . ....
بدان که
اکنون چون درختی خشک و بی بارم
وگلی خشکیده در سینه دارم
ومن هنوز در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود.
ومن هنوز هم در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود.
ومن هنوز هم در اندیشه اینم
بعد از تو از كدام دريچه
آسمان را به تماشا بنشينم
ومن هنوز در پاسخ این سوالم
که آیا به راستی
خود کرده را هیچ تدبیر نیست
پس نقش تو در این ره چیست؟
آه نمی دانم
که این تقدیر من بود
یا سرنوشت تو بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 13:51 توسط آیدا |
|
|
- می دونی ... تو باید واقعیت و قبول کنی .... من يه نفر ديگه رو دوست دارم ، يه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل يک دوست ، نه بيشتر این حرفت یادم نمیره .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:57 توسط آیدا |
|
|
خدايا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده . خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ... خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ... چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ... خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟ آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی .. خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟ خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ... چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی .. خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟ می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟ اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ... خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟ خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟ اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو. خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟ نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ... خب تو حق داری .. تو خدايی ... خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟ سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ... خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ... سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟ دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟ چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟ خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ... راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟ خدایا من می ترسم ... خسته ام ... خدايا شب به خير ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:39 توسط آیدا |
|
|
هنوز یادمه ..... اون روزی که رفتی و تو رفتی با همه چیزایی که مال من بود و تو بردی با همه چیزایی که باید میدادی و ندادی .... حالا مدتها از اون روز گذشته... خیلی... خیلی... ولی هنوز هم وقتی تنها میشم و با خودم خلوت می کنم به خودم می گم دوستش داری.... و آره هنوز دوست دارم ... تو بی وفا ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:35 توسط آیدا |
|
|
چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم دلم را با جنون بی کسیها آشنا کردم نفهمیدی چه رنگی دارد این شبهای دور از تو که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم چه حسی بود در قلبم شبیه کوچهء برفی به راه کوچهء برفی تو را از خود جدا کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:13 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|