تبليغاتX
شبهای روشن

 

کنار چشمه احساس من گلی می روید .... و من به یاد زیبایی تو

او را تو صدا خواهم زد ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 16:25  توسط آیدا | 
 

دلم در این قفس امشب برایت نغمه ها دارد

ولی بیت غزل هایش همه از رنگ دلتنگی

شکست این قلب من امشب به زیر کوه تنهایی

تمام نغمه هایش شد پر از آهنگ دلتنگي

پس از پرواز غمگينت تمام هستي من شد

نگاهي پر تمنا و دلي آماج تنهايي

حضوري پر معما و سوالي گنگ و بي پاسخ

در اين درياي طوفاني ،من و امواج تنهايي

تو مي رفتي و با يادت به روي دفتر قلبم

تو را ترسيم مي كردم به خط بي وفايي ها ...

و در آن لحظه مبهم تو در اين دفتر كاهي

مرا تقديم مي كردي به سر فصل جدايي ها ...!

هواي اسمان دل در آن فصلي كه مي رفتي

پر از بغض جدايي شد در آن پاييز باراني

...و پر شد در خيال من هواي لحظه رفتن

نگاه آخر و بغض و وداع تلخ پاياني ...

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 22:2  توسط آیدا | 
 

اینجا را کلیک کنید تا تصویر را با بزرگترین اندازه ببینید

 

 

 بی خودی قسم نخور دیگه سخته برام تو رو باور داشتم و می

خواستمت چرا آتیش کشیدی همه ی باورم کسی نگفت بهم من خودم

دیدم اما راستش و بخوای یه چیز و نفهمیدم چرا وقتی تو رو از عشق

خالی دیدم جــای گریه به حالت می خندیدم شایدم واسیه اینه که دیگه

بی ارزشی واسیه همه عروسک نمایشی تو که می گذری ساده از اون

همه عشق لیاقت نداری دیگه با من باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:11  توسط آیدا | 
 

© Love

 

 

 

 

 

 

 

 

من و تو ... شبی که مهتاب شاهد عهد و پیمان ما بود ... قسم

خوردی

 

قسم خوردم ... تا به آخر ... تا به همیشه... با من ... با تو ...

بمانی و

 

بمانم .... ولی تقدیر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 20:27  توسط آیدا | 
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
 
من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد
 
عمر من همراه با تکرار روز و شب گذشت
 
شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد
 
خویشتن را بشکنی ایثار اگر از حد گذشت
 
پاکبازی هر چه کردم دشمنی محسوب شد
 
راه را از چاه در هر لحظه باید شناخت
 
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد
 
ای جوان کی گقته فصل انتهاست
 
فصل امید است و روز اتکاست
 
زندگی را با چراغ معرفت آغاز کن
 
در رکاب دوستی با همسفر پرواز کن
 
در میان راه اگر پروانه ای ره بر تو بست

عاقلانه با صبوری راه بسته باز کن

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 22:36  توسط آیدا | 
Made.in***Va_ama_Eshgh***Group

 

ای بی وفا .... بدان که روزی تو هم اسیر بی وفای دیگری خواهی شد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:25  توسط آیدا | 
OBJECTSUBJECT

 

آه... کاش می دانستم که تو هم می روی ... شاید آنگاه کمی کمتر

 

اشک می ریختم ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:5  توسط آیدا | 

 

امشب ستاره ای از آسمان میفتد ... امشب یار من در آغوش دیگری شب را سحر خواهد کرد ... آه ای خدا چگونه شکر تو گویم که حتی برای دیدارش هم کمکم نکردی ... ای خدا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:23  توسط آیدا | 
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
 
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
 
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
 
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
 
دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
 
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
 
رهی آن مه به سوی من به چشم دیگران دارد
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
 
    و ...
 
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
 
گمگشته
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:31  توسط آیدا | 
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
 
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
 
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
 
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
 
دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
 
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
 
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
 
و ...
 
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
 
گمگشته
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:54  توسط آیدا | 
یادمه اولین روز ، گونه هامو تر کردید
وقتی دیدید دیوونم ، حرفامو باور کردید
 
خیالتون راحت شد ، که بی شما می میرم
محبتو از اون وقت ، کمتر و کمتر کردید
 
گفته بودید با منید ، حتی اگه  نباشم
کلاغ خبر می آورد ، شب و با کی سر کردید
 
شما دوسم نداشتید ، از چشماتون می بارید
نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید
 
از هر جا می گذشتید ، گل به پاتون می ریختم
شما به جاش تو قلبم ، هزار تا خنجر کردید
 
عزیز بودید فراوون ، زجرم دادید چه آسون
وجودتونو با زجر ، واسم عزیز تر کردید
 
چه روزایی که شونم ، پناه اشکاتون شد
رو زانو های خستم ،  خستگی رو در کردید
 
انگار خوشی نمی خواست ، من مزشو بفهمم
یه روز که گل می دادم ، نداده پر پر کردید
 
چیزی نبود تا اون روز ، آروم بودید و خوشبخت
تموم این کارا رو ، اون روز آخر کردید
 
پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست
واسه ضریح آقا ، نذر کبوتر کردید
 
حق با شماست ، من کجا ، شما کجا و تقدیر
میوهً خوشبختی رو ، همیشه نوبر کردید
 
من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته
این اولین باره که شما باهام قهر کردید
 
همون کلاغه می گفت ، یه جا شما رو دیده
انگشت رو تو دست یه کس بهتر کردید
 
من که پسش ندادم ، دادم به همسایه تون
گفتم دیگه درست نیست ، شما ما رو پر کردید
 
یه چیزی می نویسم ، خدا منو ببخشه
اگه یه وقت بهم خورد ، منتظرم ، برگردید.........
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 23:24  توسط آیدا |